بـهـ ـ ـ ـ ترین دوســ ـ ـ ـ ــت

به نام تک سوار جاده عشق

برای گرفتن پسورد به ایمیل yarmahdi55@yahoo.com

3 عدد کارت شارژ 5 تومنی بفرستید..

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 15:29 توسط سانازجون



**

عشــق بـــها دارد ...


مــــن و تــــــو بــــوديم و يــــك دريـــا عـــشق ...


حالـــــــــا مـــــن هســـــــتم و يكــــ  دنــــــيا اشـــــك ...


                            آري عشــــــــــــــــــــــق بها دارد......!؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 19:1 توسط سانازجون|


به من گفت 
برو گورِت رو گم کن …


و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !


کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی :


“زبانم لال !”

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 16:21 توسط سانازجون|

هر که آیـــد گوید:

   گریه کـــــــــن، تسکین است


      گریه آرام دل غمگیــــــــــن است


چند سالـــــــی است که من می گریم


در پــــــــی تسکینم


ولی ای کـــــــــــاش کسی می دانست

چند دریــــــا

بین ما فــــ ــ ــ ـــاصله است

 مـــــــــن و آرام دل غمگینم...!


نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 16:31 توسط سانازجون|


انسان به سه  بوسه نکمیل میشود ، 

بوسه ی مادر که با آن پا به عرصه ی خاکی میگذاری ،

بوسه ی عشق که یک عمر با آن زندگی میکنی ،

بوسه ی خاک که با آن پا به عرصه ی ابدیت میگذاری.......



نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 8:22 توسط سانازجون|


 



بــــــــوسیدن قول ماندن نیست شروع با هم بود نه.....

 

                  درک هم را فهمیدن و حـــــــــــس به هم رسیدنه ........*

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 8:59 توسط سانازجون|



حکایت رفاقت مـــــــــــــن با تــــــــــــو،


حکایت "قهوه " ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!


که با هر جرعه ،بسیار اندیشیدم :که این طعم را دوست دارم یا نه؟


و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن یا نداشتن که انتظار تمام

شدنش را نداشتم!


وتمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم ...


حتی تلخ تلخ...!!!


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 15:9 توسط سانازجون|

 

با یه شکلات شروع شد

 

من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دستم ♥ 

 

من بچه بودم ، اونم بچه بود ♥ 

 

سرمو بالا کردم ، سرشو بالا کرد ♥ 

 

دید که منو میشناسه ، خندیدم : گفت دوستیم ؟ گفتم دوسته دوست♥ 

 

گفت : تـــا کجا ؟ گفتم دوستی که تـــا نداره ♥ 

 

گفت تـــا مرگ ! خندیدمو گفتم : من که گفتم تـــا نداره

 

گفت باشه . تـــا پس از مرگ ! گفتم نه،نه،نه،نه تـــا نداره ♥ 

 

گفت قبول : تـــااون جاکه همه دوباره زنده بشن ، یعنی زندگیه پس از مرگ ، بازم باهم دوستیم ؟ ♥ 

 

تـــابهشت ، تـــا جهنم ، تـــاهرجا که باشه منو تو باهم دوستیم ؟♥ 

 

خندیدمو گفتم : تو براش تـــاهرجا که دلت میخواد یه تـــابذار ♥ 

 

اصلا یه تـــا بکش از سر این دنیا تـــا اون دنیا، اما من اصلا براش تـــا نمیذارم ♥ 

 

نگام کرد ، نگاش کردم . باور نمیکرد . میدونستم اون میخواست حتما دوستیه ما تـــا داشته باشه ♥ 

 

دوستیه بدون تـــا رو نمیفهمید ♥ 

 

گفت : بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم ! ♥ 

 

گفتم باشه ، توبذار ؟ گفت : شکلات

 

هر بار که همدیگرو میبینیم ، یه شکلات مال تو ، یه شکلات مال من ♥ 

 

گفت باشه ؟ گفتم باشه ♥ 

 

هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات میذاشت تو دست من ♥ 

 

باز همدیگرو نیگاه میکردیم یعنی اینکه دوستیم ، دوسته دوست ♥ 

 

من تندی شکلاتمو باز میکردم ، میذاشتم تو دهنمو تند تند میخوردم♥ 

 

میگفت شیکمــــــــو ، تو دوست شیکموی منی ♥ 

 

و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ ♥ 

 

میگفتم بخورش ، میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه ♥ 

 

صندوقش پر از شکلات شده بود ، هیچ کدومشو نمیخورد ، من همشو خورده بورم ♥ 

 

گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چیکار میکنی ؟♥ 

 

گفت : مواظبشون هستم ، میگفت میخوام نگهشون دارم تـــا موقعی که دوست هستیم ♥ 

 

و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنمو میگفتم : نه ، نه ، نه ♥ 

 

تــــا نداره دوستی که تــــا نداره ♥ 

 

یه سال ، دو سال ، چهار سال ، هشت سال ، ده سال ، بیست سالش شده ♥ 

 

اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم ♥ 

 

من همه شکلاتامو خوردم ، اون همه شکلاتاشو نگه داشته ♥ 

 

اون اومده امشب تـــا خدا حافظی کنه ♥ 

 

میخواد بره، بره اون دور دورا ♥ 

میگه میرم ، اما زود برمیگردم ♥ 

 

من که میدونم میره و بر نمیگرده ♥ 

 

یادش رفت شکلات به من بده ♥ 

 

من که یادم نرفته ، یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه ♥ 

 

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ، گفتم : اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت ♥ 

 

یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلاتاش ♥ 

 

هر دو تارو خورد ♥ 

 

خندیدم ، میدونستم دوستی من تـــا نداره ♥ 

 

میدونستم دوستی اون تـــا داره ♥ 

 

مثل همیشه ، خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم ♥ 

 

اما اون هیچ کدومشو نخورده ♥ 

 

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 6:32 توسط سانازجون|


با مداد رنگی هایم
یاد خوب آمدنت را نقاشی كرده ام
و جاده سفید رفتنت را خط خطی ....
روز تولدم را سیاه و روز مرگم را...
واژه هایی كه نقش می بندند
روی كاغذ
برایم بی رنگند!
و نفس هایی كه حبس می شوند درون حنجره ام بی حرف آه ...
" دوســـــــــــــــــــــت دارم بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم "
تا دیگر

پذیرای غم و اندوه نباشم
شوره زار قلبم محتاج باران است
خدایــــــــــــــــــــــــــابگو باران ببارد ...
و باز هق هق گریه این آهنگ بی كلام
و

تكراری اجازه سخن نمی دهد
ساكت و خاموش پی چیزی می گردم
كه سالهـــــــــاست زیر خروارها برگرز سفید پنهان شده بود ...
تا حال از خود پرسیده ای ؟
سرنوشتم را تا كدامین معبد بی نام خواهی برد ؟!

گناهم چیست ؟
كه اینگونه در این زندان اســـیرم
بـــــــــــــــــار غـــــــــــــم سنگین
و طاقت فرساست
یاریم كن
یاریم كن...//

نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 17:9 توسط سانازجون|

هر کـــــــــــجا باشم در قلبـــــــــم خواهی مانــــــــــــــد و به عــــــشق تو


با یـــــــــــــاد تو، با عکسهای تــــــــــــــو، با مهری که از تو در دلـــــــــم جا مانده زنده خواهم

ماند


تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشــــــــق نفسهایت


که هر نفس آرامش من است ، هر نفـــــــــس امیدی


برای زندگی عاشقــــــــــــانه ی من است


وقتی نیستـــــی گرچه سخت است سرکردن


با اشکــــــــهایی که می ریزد از چشمانم


اما این عشـــــــــق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،


شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ،


 شوق دلتنـــــــــــگی و انتظـــــــــار را میدهد


این عشق تــــــــــو است که به مـــــــــــــــن فرصتی دوباره میدهد.............


نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 15:10 توسط سانازجون|

 

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

کاش میفهمیدی
قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری
وبگویی:
بمان...!
نه اینکه شانه بالا بیندازی
وبگویی:
"هر جور راحتی...!"


♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

 

چه خوش خیال است!!


چه میخندد،چه ژستی گرفته!!

چه بی ادب است،انگارکینه ی از من دارد!!

فــــــــــــــــــــــــ ــاصـــــــــــــــــــــ ــلــــــــــــــــــــــ ـه را میگویم!!

به خیالش تو را از من دور کرده،به خیالش وسط ما دوتا قرار گرفته،چه خوش خیال است

نمیداند تو جایت خیلی گرمو راحت و امن است.

آری جای تو اینجا

در قلب من است وکسی نمیتواند جای تو را بگیرد.هیچکس.

اینو که تو میدانی......

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

 

آسمـان هـم کـه باشی

 


بـغلت خـواهــم کـرد ...


فکر گستـردگی واژه نباش


هـمه در گـوشه ی تـنهایـی مـن جا دارنـد ...


پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو


دیـگر از خـدا چـه بـخواهـم ؟؟؟؟؟؟؟

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

 

اِحسـ ـ ـ ـ ـاس " را فـَلـَـک نــکنیم

این طفل مَعـصـوم که چه میداند

" مَـنـطـق " چیست ...


چه رَســــــــــــــم عَجیبی ستـــــــــــ ...

تو بی خَبـــــَــــر اَز مَن

و...

تَمـآم مَن درگیـــــــــــر ِ تو...


 

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

 

*       هیچ کس از راز دلـــــــــــــم آگاه نیست.

*      هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبـــــــــــــرندارد.

*      من درمسیرقلب تـــــــــــــــوام.

*      چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان تــــــــــــــوست

*      ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

 

 

*       

*      اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن

*     

*      ستاره هارو بشمار کم اومد!!!!!!!

*      برو قطرات بارون رو بشار…

*      …..کم اومد!!!!!!!!

*      به عشق من فکر کن چون براي تو هرگز کم نمي ياد………..

*       

*    

 

*      ♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

*       

*      مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره?????

*       

*        ؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي

*       

*        از دستش بدي……….

* 

 

    

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

 

هـــمــیــشــه نــــه

ولــــی گـــاهـــی

مــیــان بـــودن و خـــواســتـن

فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد

وقـ ـتــ
هــایـــی هـــســت کـــه

کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی

ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 15:6 توسط سانازجون|

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم


دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟
!!!!

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم


دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی
!!!!

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی


چون صدای تو گیراست


چون جذاب و دوست داشتنی هستی


چون باملاحظه و بافکر هستی


چون به من توجه و محبت می کنی


تو را به خاطر لبخندت دوست دارم


به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم


دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد


چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت


پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت


نامه بدین شرح بود
:

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم


دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم


تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم


اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم


آیا عشق واقعا به دلیل نیاز داره؟


نه


و من هنوز دوست
ت دارم و عاشقت هستم

.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 15:24 توسط سانازجون|

اگه یکی رو دیدی بر میگرده نگات میکنه...بدون براش مهمی ...


اگه یکی دیدی وقتی داری


می افتی با عجله به سمتت میاد ....


بدون براش عزیزی اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی


نگات میکنه... بدون براش قشنگی ...


اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی باهات گریه می کنه ...


بدون دوست داره...........................



نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 15:18 توسط سانازجون|


تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا

نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که

من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان

ساخت پلي...

چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با

دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان

 وزش باد و غرش ابر و طوفان

عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل ... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 15:15 توسط سانازجون|

تو مرا باور کن

لغزش اشک پریشان شده از چشم مرا باور کن

که نداند به کدام سوی روان است روان

من ندانم که چرا غرق تمنای توام

وتو پرسیدی چرا؟

آتشی هست که در سینه نهان است نهان

لحظه هایی که کنارت پر دیدار تو بود

شوق دیدار تو بود

گر بدانی که چه آید به سرش بی تو دلم 

نبض رگ های دلم خشک تر از برگ خزان است خزان

کاش می شد که مرا بشناسی

آشنایی که غریبم غریب

نامم از لیلی بپرسی گویدت مجنون است

یا ز شیرین، گویدت فرهاد است

عاشقی پیشه ی من ، تویی اندیشه من

نسب وریشه من در همان باغچه ای است

که ندانسته به آن آب محبت دادی

ومنم آن گل پیچک که به پایت پیچم وبه صد گریه وزاری گویم

تومرا ترک مکن وتو دریاب مرا..//

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 22:57 توسط سانازجون|


با توام بی حضور تو ،

 بی منی با حضور من ،

 می بینی تا کجا وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند ؟

 همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم .

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 3:21 توسط سانازجون|

 

چشماتو واسه زندگی میخوام ...

دلتو واسه عاشقی...

صداتو واسه شادابی...

دستاتو واسه نوازش...

پاهاتو واسه همراهی...

عطرتو واسه مستی...

و خودتو واسه خود خود خود خودم


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 3:21 توسط سانازجون|

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای... از دست تو!!!
پ: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

... د: اه... اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
د: ... واقعا که...!!!

پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...
پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی
نقطه ضعف میدی دست من!
د: من از دست تو چی کار کنم...
پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن
بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های
کتاب
فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونهبه شونه ات راه رفتن و
دیدن نگاه
حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای
بستنیهای
شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش
بودم...!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی
دستام گره می خوردن... مجنون من.
پ: ...
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ......
د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...
پ: .........
د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...
پ: خدا ن... (گریه)
د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند
دیگه...، بخند...
زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکاموکنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمیتونم بخندم .
د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد... ولی امسال برات کادوی
خوب آوردم.
د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.
پ: ...
د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل رُز!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چنداندور...
امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم
نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 2:45 توسط سانازجون|



قلبم را به تو هدیه میکنم
بهترینم

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 2:42 توسط سانازجون|

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 4:28 توسط سانازجون|


 

 عشق شاید تنها جایزه ی این روزگار نامهربان است كه برای بردنش نیازی به پارتی نیست !!
برایش مهم
نیست كه تو "شاهی یا گدا" ! مردی یا زن ! هر چه كه هستی ، باش ! فقط تنها
شرطش این است كه ارزش آن را بشناسی و حرمتش را نگه داری


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 4:21 توسط سانازجون|









 گلم روحت شادو یادت گرامی..........

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1391ساعت 3:19 توسط سانازجون|



اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاك كنم

اگر اشك بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم

اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم

اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم

ولي افسوس كه نه بارانم نه اشك نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 23:55 توسط سانازجون|



عاشق                            عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 23:46 توسط سانازجون|

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه...


نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 23:45 توسط سانازجون|


آغوش تو مترادف امنیت است

                                   آغوش تو ترس‌های مرا می‌بلعد
 

آغوش تو یعنی پایان سردرد‌ها

                                               یعنی آغاز عاشقانه‌ترین رخوت‌ها           
                          

                         آغوش تو یعنی من خوبم









نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 1:25 توسط سانازجون|

گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم!


 دیگه دوستت ندارم …..


وچقدر دلم میخواهد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری …..


مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست !


اما …. نمیدانم چه حکمتیست که آدمی


همیشه اینجور وقتها میشنود : به جهنم … !!!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 1:6 توسط سانازجون|


سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !




نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 22:40 توسط سانازجون|

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 15:7 توسط سانازجون|

این عصرهای بارانی ِ بهاری

،
عجـیب بـوی نـفس هـای تـو را می دهـد …!


گـوئـی … تـو اتـفاق می افـتی؛


و مـن دچـار می شـوم


تـمام ” مــن” دارد “تـــو” می شـود … بـاور مـی کنـی؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 18:27 توسط سانازجون|



      قالب ساز آنلاین